به جستجوی تو
بردرگاه کوه میگریم ٬
در آستانه ی دریا و علف .
به جستجوی تو در معبر بادها میگریم ٬
در چار راه فصول ٬
در چارچوب شکسته ی پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد خورد ؟
جریان باد را پذیرفتن ٬
و عشق را که خواهر مرگ است
و جاودانگی
رازش را با تو در میان نهاد
پس به هیات گنجی در آمدی
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است !
نامت سپیده دمی که بر پیشانی آسمان میگذرد
- متبرک باد نام تو ! -
و ما همچنان
دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را ...
...
وارتان! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .
وارتان سخن نگفت؛
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .
وارتان! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجـهء مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!
وارتان سخن نگفت؛
چو خورشيد
از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت . . .
وارتان سخن نگفت
وارتان ستاره بود
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت . . .
وارتان سخن نگفت
وارتان بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: زمستان شكست!
و
رفت . . .
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود .
هراس من ، باری ، همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون باشد .
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن ....
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم .