چه بي تابانه تو را طلب مي كنم !
بر پشت سمندي
گوئي
نوزين
كه قرارش نيست .
و فاصله
تجربه ئي بيهوده است .
بوي پيراهنت
اين جا
و اكنون .
كوه ها در فاصله
سردند .
دست
در كوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را مي جويد ،
و به راه انديشيدن
يأس را
رج مي زند .
بي نجواي انگشتانت
فقط .
و جهان از هر سلامي خالي است .
( رم فروردين 1354 )
گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست .
گر بدينسان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه
يادگاري جاودانه ، برتراز بي بقاي خاك .