...
من فکر می کنم
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!
...
دهانت را ميبويند
مبادا که گفته باشي دوستت ميدارم.
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست، نازنين
و عشق را
کنار تيرک راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
در اين بنبست کجوپيچ سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار غريبيست، نازنين
آن که بر در ميکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوري خونآلود
روزگار غريبيست، نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي ميکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
کباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبيست، نازنين
ابليس پيروزْمست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد .