از دست های گرم تو
کودکان توامان آغوش خويش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد .
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسيح مادر ، ای خورشيد
از مهربانی ی بی دريغ جان ات
با چنگ تمامی ناپذير تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد .
رنگ ها در رنگ ها دويده ،
از رنگين کمان بهاری ی تو
که سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است
نقش ها می توانم زد
غم نان اگر بگذارد .
چشمه ساری در دل و
آب شاری در کف .
آفتابی در نگاه و
فرشته يی در پيراهن ،
از انسانی که تويی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد .
( احمد شاملو – 13 دی 1343 )